نمیدانم شاید روزی...
اتفاقی...در کنار نیمه گمشدمان یکدیگر را ببینیم...
اولین نگاهمان دیدنی است!
شاید روز آخر باشد
شاید نگاه آخر باشد
تو را نمی دانم غیرتت بگذارد یا نه، اما من مثل همیشه لفتش می دهم...
طولش می دهم نگاه کردن تو را...
خودم را به زمین می اندازم!
مثل قدیم ها نگرانم میشوی؟
ای کاش تو دستم را بگیری بلندم کنی اما نه...
بگذار از زمین نگاهت کنم...من هنوز هم که هنوز است تو را می پرستم...
چه زود این رویای کوتاه تمام شد!...
دیدار بعدی ما (اتفاقی، ناگهانی، شاید، اما، اگر...)
و چه محال است دیـــدار بعدی
دیوونه خیلی دوست داشتم..دارم با گریه مینویسم
چرا اینجورییی شد چرااااا...واسه چی زورم به خونوادت نرسید..
قدرتی نداشتم..باختم..خدا هوامو نداشت...
چند شب پیش خوابتو دیدم...
خوابی که برای من خیلی وحشتناک بود..
بعد سه روز خوابم تعبیر شد..
مامانت برام پیغوم آورد که عکسات و
پاک کنم و تو دیگ عروس شدی..!!
چطور میتونم عکستوووو پاک کنمممم..سختههه برام
برام خیلی سخته به دختری فکر کنم که دیگه
عروس خونه یکی دیگه شده...دارم پاره میشم از بغض
پشتم نبودی میفهمی؟؟پشتم نبودی..ترسیدی از همه چی
حالا که واسه گفتن حرفام خیلی دیر شده..
دشمنانمون هم به آرزوهاشون رسیدن...
خیلی دلم واست تنگ میشه عشقم

برچسب: خیلی دلم برات تنگ میشه,
نویسنده: بنیامین طباطبایی